تبليغاتX
در بي نهايت

سلام. من دوباره اومدم با يه شعر از خودم.

پري دريايي من، مي پرد بيرون ز آبش
مي زند بر قلب من باز، ز عشق نابش آتش
مي زند آتش به قلبم، قلب من سوخته امروز
پري دريايي ام كو، شده يك بار دگر روز
شده روز و او نيامد، پري دريايي من
خسته شد ز انتظارش، اين دل رويايي من
اين دل رويايي اما، مي رود به عمق دريا
پري دريايي ام نيست، شده يك خيال و رويا
پري دريايي ام كو، نور اميدم دگر نيست
نسوزد بار دگر شمع، دگر آتش شعله ور نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:34  توسط bahar  | 

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتواني
حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني

کام بخشي گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستاني

باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جاي من سروي غير دوست بنشاني

زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاري کورد پشيماني

محتسب نمي‌داند اين قدر که صوفي را
جنس خانگي باشد همچو لعل رماني

با دعاي شبخيزان اي شکردهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليماني

پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاين همه نمي‌ارزد شغل عالم فاني

يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي
کز غمش عجب بينم حال پير کنعاني

پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهاني

مي‌روي و مژگانت خون خلق مي‌ريزد
تيز مي‌روي جانا ترسمت فروماني

دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن
ابروي کماندارت مي‌برد به پيشاني

جمع کن به احساني حافظ پريشان را
اي شکنج گيسويت مجمع پريشاني

گر تو فارغي از ما اي نگار سنگين دل
حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثاني
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت 22:43  توسط bahar  | 

سفر ایستگاه

قطار می رود

 

تو می روی

 

تمام ایستگاه می رود

 

و من چقدر ساده ام

 

که سالهای سال

 

در انتظارتو

 

 کنار این قطار رفته ایستاده ام

 

و همچنان

 

به نرده های ایستگاه رفته

 

تکیه داده ام

 

 

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 8:35  توسط bahar  | 

سلام. یه هفته دیگه ام گذشت بدون اینکه از اون چیزی بفهمم. یه هفته دیگه ام رفت بدون اینکه روزنه امید روشناییش رو بهمون نشون بده. و دوباره یک هفته دیگه انتظار...انتظار...انتظار... به امید روزی که امیدمون به حقیقت بپیونده!
+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 22:24  توسط bahar  | 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی :

از این عشق حذز کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

"حذر از عشق؟" ندانم

نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 17:23  توسط bahar  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:57  توسط bahar  | 

من کجایم؟در جاده عشق. جاده‌ای به سوی بودن
جاده‌ای که ابتدایم را به انتها پیوند می‌زند
می‌دانم به انتها نمی‌رسم. چون جاده‌ام بی انتهاست
جاده‌ام مرا به عرش می‌رساند، جایی که بودن معنا پیدا می‌کند
سرچشمه مهر و دوستی آنجاست و نور عشق از آنجا می‌تابد
در جاده‌ام بهار پیداست. بهار عشق! چشمه زندگی‌ام در آن جاده جاری است
مقصدم آن بالاست. مقصدی که هرچه به آن نزدیک می‌شوم، جاده‌ام وسعت می‌یابد
و هرچه بروم، هنوز با آن فاصله دارم
جاده‌ام وقتی پایان می‌پذیرد که عمرم به پایان برسد
گویی در زندگی مسابقه‌ای برپاست. مسابقه‌ای که جایزه‌هایش نهایت ندارد
این مسابقه، مسابقه زندگی است. ولی نه! فراتر از یک مسابقه است
جاده‌ام فراتر از یک جاده، مقصدم فراتر از یک مقصد و بی‌انتهایم بی‌انتهاتر از انتها
هرچه بروم، بیشتر خواهم ماند و سعادتم در کنار بودن بیشتر خواهد شد
و این است که مرا به رفتن وا می‌دارد، رفتن به سوی انتهای بی‌انتها در جاده‌ای بی‌انتها
جاده من زندگی است. و مقصد بی‌انتهایم خدا که جایزه جاودان بودن خواهد داد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 7:42  توسط bahar  | 

سلام
دیشب برگشتم خونه. البته دومین هفته ایه که میام. واقعا که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. هرچند اونجا هم خیلی خوش گذشت. هفته پیش نشد تو وبلاگ چیزی بنویسم. امیدوارم بیشتر بتونم به وبلاگم سر بزنم. فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 14:55  توسط bahar  | 

سلام. دیگه ان شاءالله قراه امروز  فردا برم برای کارای دانشگاه.(خوابگاه و ...) برای همین معلوم نیست که دیگه کی بتونم بنویسم. بالاخره درس و اینا اجازه نمیده زیاد بیام اینترنت. ولی سعی می کنم زود به زود بیام. پس تا دفعه بعد!
+ نوشته شده در  جمعه 30 شهریور1386ساعت 4:53  توسط bahar  | 

شاید این فاصله هرگز به رسیدن نرسد       شاید این کالترین قصه به چیدن نرسد
بال پروازی اگز هست به سوغات بیار          مگذار این قفس این تن به پریدن نرسد
از تن خسته من بی تو در این غربت سرد   سایه‌ای مانده که شاید به تپیدن نرسد
رفته‌ای زود بیا، بر دل من                         خنجری مانده که شاید به بریدن نرسد
*****
سلام. این درسم هم چیزش دردسر داره! از مدرسه رفتنش تا کنکور و دانشگاه رفتنش. برای رفتن به دانشگاه باید علاوه بر خودم و مدارکم، یه عالمه

وسیله دنبال خودم راه بندازم. آخه یه شهر دیگه قبول شدم. حالا بماند که اصلا دوست ندارم برم خوابگاه. به هر حال برام دعا کنین. همیشه بهاری

باشین!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 9:59  توسط bahar  |